زندگی
مردی در ساحل دور افتاده ای، در کنار خلیج مکزیک قدم میزد. از دور مرد دیگری را دید که مرتب خم و راست می شد و چیزی را از روی زمین برمی داشت و داخل آب پرت می کرد. مرد کنجکاو شد، نزدیکتر رفت و دید مرد بومی، صدف هایی که به ساحل آمده اند را برمی دارد و دوباره در آب می اندازد، مرد که از این کارسر در نمی آورد، پرسید:

- صبح به خیر، چه کارمی کنی؟
- دارم این صدف ها را دوباره توی اقیانوس می اندازم. دریا مد شده است و صدف ها را به ساحل آورده است. اگر آنها را توی آب نیندازم، صدف ها از کمبود اکسیژن می میرند
مرد گفت:
ولی توی این ساحل، چیزی که زیاد است، صدف است. تازه مگر همین یک ساحل است؟ هیچ فکر نمی کنی که با این کار تو، چیزی فرق نمی کند.
مرد بومی خم شد. صدفی برداشت و در دریا انداخت وگفت:
برای این یکی فرق کرد!



