ديروز دلم گرفته بود و گوشه اي نشستم با خودم درد و دل ميکردم که اي خدا چرا دنياي ما آدم ها پر از درد و رنج و بدبختيست. چرا کساني را که دوست داري مثل پدر و مادر و برادر و خواهر را از دست مي دهيم... چرا؟
به خودم گفتم، درسته که پدر و مادر ندارم ولي مربي هايي دارم مثل پدر مهربان. همه شون ورزشکار و من به همه احترام ميگذارم و دوستشان دارم. بعضي وقتها که دلم براي پدر و مادرم تنگ مي شه يک گوشه مي شينم و گريه مي کنم. از خدا گله مي کنم که چرا ما الان نبايد خانه باشيم مثل بقيه... پيش پدر و مادر مثل همه...کنار خواهر و برادر مثل...
بهزيستي مثل يک خانواده ي بزرگه، خيلي بزرگ...مخلوطي ازخانواده ها، تکه اي از هر خانواده که کنار هم خانواده ي بزرگتري را تشکيل داده... حالا که کنار هم هستيم ...چه قدر برادر دارم... حس خوبي بهم دست ميدهد.
بچه بودم که وارد بهزيستي شدم، چه قدر استرس داشتم و وحشت زده بودم... ولي حالا خنده ام مي گيرد... سقفي بالاي سرم بود. لباس، خوراک، پول...... کمبودي نداشتم کم کم به آنجا عادت کردم طوري که حالا جدا شدن از مجتمعمان خيلي خيلي برايم سخت است... خدا جون ازت ممنونم. هر چه گله و شکايت مي کنم ولي باز هم کم مي آورم و مي بينم که بهت مديونم... پس شکر شکر شکر. من بعضي وقت ها اينجوري ميشم به حال و آينده و گذشته ام که فکر مي کنم اول از خدا گله مي کنم... گريه مي کنم... ولي درآخر کم مي آورم، مي بينم که لطف خدا هميشه شامل حالم بوده...
رحمان